تبليغاتX
... بچه بيرجندي ...

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 18:15 توسط اکبر غلامی |

یه شب بیا تو خوابم ...کنار حوض مهتاب 

یه شب بیا که عشقت منو نکرده بی خواب

  

بگو چرا تو دوری ؟بگو نرفتم از یاد  

بگو چرا نگاهت عشقو به من نشون داد

   

عزیز من همزبون...دلم ز دنیا سیره

 دیگه فقط دو چشمم بهونتو می گیره  

 

برای دیدن تو هنوز تو التماسم

 بیا نذار دوباره تو این بازی ببازم

   

تو بغض والتماسم لحظه  داره می میره  

 دورم ز دست گرمت ...هی نفسم می گیره

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 17:51 توسط اکبر غلامی |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند

 

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 9:47 توسط اکبر غلامی |

النور روزولت میگوید:

اینده مال کسانی است که زیبایی رویاهایشان را باور دارند.

ادم خوشحال کسی نیست که دارای  یک سری از شرایط و امکانات

مشخص باشد بلکه کسی است که بینش هاو رفتارهای مشخصی دارد

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388 18:39 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 20:6 توسط اکبر غلامی |
خدایا...

مردمانی را دیدم که تسبیح به دست گرفته و دانه دانه ذکر تو را می شمردند به عادت آنگونه با شتاب و متصل نام تو را می خواندند که گویی در معامله ای از تو چیزی ستانده اند و اکنون بهای آن را می پردازند!
و اندیشیدم که آیا در هر بار خواندن نامت ، بزرگی و لطفت را نیز در ذهن تداعی می کنند؟!
مردمانی را دیدم که کاغذی دعا به بهایی می خریدندو چون نسخه ای از فروشنده چند بار و چگونه خواندنش را برای رفع حاجت طلب می کردند!
و اندیشیدم که آیا ترا می خوانیم تا بستانیم یا ترا می خوانیم چون دوستت داریم؟!

مهربانترین...

به ما بیاموز
که دل آدمی عصاره وجود اوست ،حرمت دل ها را از یاد نبریم

به ما بیاموز
که دوست داشتن را فراموش نکنیم و آنانکه دوستمان دارند را از خاطر نبریم

به ما بیاموز
که سوگند راست بودن دروغمان را نام تو نسازیم

به ما بیاموز
که به ناحق کردن حق دیگری عادت نکنیم

و به من بیاموز
که دوستی ام را بندی به پای دوستان نسازم و در همه حال دوستشان بدارم. حتی اگر فراموشم کنند ...

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388 20:3 توسط اکبر غلامی |

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 18:24 توسط اکبر غلامی |

اگه میخوای آلبوم عکسمو ببینی رو لینک آلبوم عکسم   زیر کلیک کن

آلبوم عکسم

 

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 3 مهر1388 20:29 توسط اکبر غلامی |

قطار دنیا داشت به سوی خدا می رفت ... آرام داشت می رفت چون سنگین بود

هر ایستگاه قطار سبکتر و بر سرعتش افزوده می شد

تا رسیدیم به ایستگاه بهشت.

پیامبر(ص) گفت: اینجا بهشت است.

من با خوشحالی پیاده شدم و قطار رفت.

از یک فرشته پرسیدم مگر اینجا ایستگاه آخر نبود ؟

گفت: نه" ایستگاه آخر خداست...

قطار رفت و من ماندم ...  

             (یادگاری از ماندگاری در قلبم)                   

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 10:42 توسط اکبر غلامی |
| TOP |